خانه > پیام > مناجات

مناجات

با سلام و درود فراوان به تمام همراهان و کاربران سایت دبستان سعادت

از همراهی و ارتباط مستمرو علاقه مندی شما همکاران محترم ، دانش آموزان عزیز ، اولیاء گرامی و دیگر دوستان بی نهایت سپاسگزارم. از اینکه در این تعطیلات پیش آمده ارتباط خود را با درس و مدرسه از طریق این سایت ادامه دادید و بعضی از دوستان با گذاشتن مطالب جالب و خواندنی صفحات سایت را پر بار و مفید کردند نهایت تشکر را دارم.به امید همراهی بیشتر شما عزیزان این مناجات را به همه شما عزیزان تقدیم میکنم.(لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق)

 

خدایا ! تشنگی عمیق من و باران مداوم و بی حد و حصر تو ، مرا از اقامت در زیر خیمه شکرت باز داشته است.

خدایا ! دست یاری هر لحظه تو در نشیب و فراز صخره های صعب زندگی ، مرا از اندیشه ی پرتگاه های ناسپاسی وا گذاشته است.

خدایا ! این سالک غریب آنچنان به روشنای نور تو در جاده ی عشق عادت کرده است که سپاس بر این همه را از یاد برده است.

خدایا ! چگونه شکر تو گویم که سراپای وجودم غرقه در نعمتهای توست ، تویی که مرا به زینت ایمان آراسته ای و در خیمه ی لطفت منزل داده ای.

خدایا ! من چگونه شکر تو گویم ، حال انکه خود توفیق سپاسگزاری از تو ، محتاج شکر دیگریست .

خدایا ! من با کدام زبان به سپاس بپردازم که گردش زبان به سپاس ، خود نیازمند تشکر است.

دریافتی از مناجات خمس عشر(مناجات الشاکرین) (کتاب دست دعا ، چشم امید از سید مهدی شجاعی)

همچنین ببینید

میلاد امام محمد تقی ( ع)

در بغل امشب یکى قرص قمر دارد رضا بر زبان شکر خداى دادگر دارد رضا …

یک نظر

  1. زمانیان (خلاق1)

    تا آسمان آبی فردا

    نفسم بوی هر چیز می دهد، جز زلال یاس ها و اطلس های دیروز.

    آن قدر سرب را انبار چشم ها و ریه ها کرده ام که دیگر طعم انار و انگور را نمی فهمم.

    دلم برای آسمان آبی تنگ شده است.

    می خواهم بروم جایی دورتر از درخت های سیمانی و جوی های مسی.

    می خواهم به سرزمینی بروم که نفس هایم بوی دود ندهد.

    زیر لب هایم طعم نفت نباشد، خاکم آلوده نباشد و ماهی ها، طعم آب را بفهمند.

    به چه کسی بگویم، من مسافر پاک ترین ابرهای زمین بودم روزی؟

    از که بخواهم مرا به پاکی روستا، به شیر و نان ساده و دستان خاکی پدربزرگ برساند؟

    کجای این روزهای خاکستری پوش، پر است از شنیدن صدای چکاوکی که از بهار بخواند؟

    این جا پرستو را نمی خواهد، این جا با قناری مخالفند.

    مادر بزرگ از روزهای بدون ماسک برایم می گفت؛ از هوای صاف، از خورشید زرد، از خوشه های طلایی گندم، از سبزترین آبادی که زمین به نو رسیده بود.

    کجاست هِی هِی چوپان از بی کران دشت و کوه؟

    کجاست نی دلنشین؟

    کجاست دست های مهربان بی بی که نان تازه را میهمان سفره مان می کرد؟

    چیزی دارد گم می شود و ما نمی فهمیم.

    چیزی از ما کم می شود و ما خوابیم.

    درختی که سال ها سایه اش را دوست داشتیم، دارد زُغال کارخانه های کجا می شود؟

    آه! سرزمینی که دوست داشتم، خاکی که می پرستیدم، زمینی که عاشقت بودم! پر شده ای از زباله و لجن؛ از سرب، از دود.

    داریم با دست های خودمان، می کُشیمت، زمین خوب!

    ای مادر مهربان، ما را ببخش!.

    دعا کن روزی به آغوش بی شیله پیله ات بر گردیم.

    دعا کن این برزخ سیمان و دود تمام شود.

    دعا کن پرستوها دوباره بر گردند، بُلبل ها بخوانند، ماهی ها برقصند.

    دعا کن باد، دوباره بوی گل های بهاری را هدیه بیاورد و جنگل باشد و سبزه و میوه های آبدار و دست های مشتاق.

    دعا کن، زمین پاک!

    دعا کن که ما خودمان باشیم؛ انسان باشیم.

    دعا کن ما هم کنار تو به تلاش بایستیم تا آسمان فردا آبی تر باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *